قصه‌های دست گرم دوست (کد طرح: ۳۵)
طراح : محمدسعید مرشد

هان !کجاست
پایتخت این کج آیین قرن دیوانه؟
با شبان روشنش چون روز
روزهای تنگ وتارش ،چون شب اندر قعر افسانه
با قلاع سهمگین سخت وستوارش
با لئیمانه تبسم کردن دروازه هایش سرد وبیگانه
هان، کجاست ؟
پایتخت این دژ آیین قرن ِ پر آشوب
قرن شکلک چهر
برگذشته از مدار ماه
لیک بس دور از قرار مهر
قرن خون آشام
قرن وحشتناک تر پیغام
کاندران با فضله ی موهوم مرغ دور پروازی
چار رکن هفت اقلیم خدا را در زمانی بر می آشوبند
هر چه هستی، هر چه پستی، هر چه بالایی
سخت می کوبند
پاک می روبند
هان کجاست؟
پایتخت این بی آزرم و بی آیین قرن
کاندران بی گونه‌ای مهلت
هر شکوفه‌ی تازه رو بازیچه‌ی بادست
همچنان که حرمت پیران ِمیوه ی خویش بخشیده
عرصه ی انکار ووهم وغدر وبیداد ست
پایتخت اینچنین قرنی
کو؟
برکدامین بی نشان قله ست؛
در کدامین سو؟
دیدبانان را بگو تا خواب نفریبد
بر چکاد پاسگاه خویش ،دل بیدار وسر هوشیار
هیچشان جادوئی اختر
هیچشان افسوس شهر نقره ی مهتاب نفریبد
بر بکشتیهای خشم بادبان از خون
ما برای فتح سوی پایتخت قرن می آییم
تا که هیچستان نُه توی ِفراخ ِاین غبار آلود بیغم را
با چکاچک مهیب تیغهامان ،تیز
غرش زهره داران کوسهامان ،سهم
پرش خارا شکاف تیرهامان،تند
نیک بگشائیم
شیشه های طلسم دیوان را
از طلسم قلعه ی پنهان ،ز چنگ پاسداران فسونگرشان
جلد بربائیم
بر زمین کوبیم
ور زمین -گهواره ی فرسوده ی آفاق -
دست نرم سبزه هایش را به پیش آرد
تا که سنگ از ما نهان دارد
چهره اش را ژرف بشخائیم
ما
فاتحان قلعه های فخر تاریخیم
شاهدان شهر های شوکت هر قرن
ما
یادگار عصمت غمگین اعصاریم
ما راویان قصه های شاد وشیرینیم
قصه های آسمان پاک
نور جاری آب
سرد تاری ِخاک
قصه های خوشترین پیغام
از زلال جویبار روشن ایام
قصه های بیشه ی انبوه ،پشتش کوه،پایش نهر
قصه های دست گرم دوست در شبهای سرد شهر
ما
کاروان ساغر وچنگیم
لولیان چنگمان افسانه گوی زندگیمان ،زندگیمان شعر وافسانه
ساقیان مست ِمستانه
هان کجاست ،
پایتخت قرن؟
ما برای فتح می آییم ؟
تا که هیچستانش بگشائیم
این شکسته چنگ دلتنگ محال اندیش
نغمه پرداز حریم خلوت پندار
جاودان پوشیده از اسرار
چه حکایت ها دارد روز وشب با خویش !
ای پریشان گوی مسکین ! پرده دیگر کن!
پور دستان جان زچاه نا برادر در نخواهد برد .
مُرد ،مُرد او مُرد
داستان پور فرخزاد را سر کن
آنکه گوئی ناله اش از قعر چاهی ژرف می آید .
نالد وموید
موید وگوید :
« آه ،دیگر ما
فاتحان گوژپشت وپیر را مانیم .
بر بکشتی های موج بادبان از کف
دل به یاد برّه های فرّهی ،در دشت ایام تهی ،بسته
تیغهامان زنگخورد وکهنه وخسته
کوسهامان جاودان خاموش
تیرهامان بال بشکسته
ما
فاتحان شهرهای رفته بر بادیم
با صدائی ناتوانتر زانکه بیرون آید از سینه
روایان قصه های رفته از یادیم
کس به چیزی ،یا پشیزی بر نگیرد سکه هامان را
گوئی از شاهی ست بیگانه .
یا زمیری دودمانش منقرض گشته
گاهگه بیدار می خواهم شد زین خواب جادوئی
همچو خواب همگنان غار
چشم می مالم ومی گوئیم : آنک طرف قصر ِزرنگار صبح ِشیرینکار
لیک بی مرگ است دقیانوس
وای ،وای ،افسوس »

مهدی اخوان ثالث

طرح های مشابه